ای طربناکان ز مطرب التماسِ می کنید / سویِ عشرتها روید و میلِ بانگِ نی کنیدشهسوارِ اسبِ شادیها شوید ای مقبلان / اسبِ غم را در قدمهای طربها پی کنیدنوبهاری هست با صد رنگِ گلزار و چمن / تَرکِ سرد و خشک و ادباریِ ماهِ دی کنید.( غزلیّات مولوی )
ز خاکِ من اگر گندم برآید / از آن گر نان پزی، مستی فزایدخمیر و نانبا دیوانه گردد / تنورش بیت مستانه سُرایدمیا بی دف به گورِ من برادر / که در بزمِ خدا غمگین نشایدمرا حق از میِ عشق آفریدهست / همان عشقم اگر مرگم بساید.( غزلیّات مولوی )